نگهدارش نشدی
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 21:52
حال که او از تو خیلی دور شده...خیالت راحت، خدایی بود که نگهدارش شدxa0
روزهایی که گذشت...
-
تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 1:26
کاش میشد مثه اون روزها خیال پردازی کنیراحت میشد با خیالی راحت خیالاتی شد و زندگی کرد...کاش میشد مدام به این حس فکر کنی که کل دنیا یک طرف و تو...کاش میشد راحت لج بازی کنی..کاش میشد راحت بگی،دیوونه!کاش
امکان نداره...
-
تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 1:26
روزهایی که او راxa0دلتنگش میکنندیاد روزهایی که خوب به خاطر دارد که هیچ چیزی از زندگی کردن و گذر عمر و ... را نمیدانستبه خاطر دارد خیلی زود خوشحال میشد بی آنکه به فکر فردایی باشد که معلومxa0نبود چه میشودو
روزهایی که گذشت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:43
کاش میشد مثه اون روزها خیال پردازی کنیراحت میشد با خیالی راحت خیالاتی شد و زندگی کرد...کاش میشد مدام به این حس فکر کنی که کل دنیا یک طرف و تو...کاش میشد راحت لج بازی کنی..کاش میشد راحت بگی،دیوونه!کاش
دانسته هایی که باورش نداشت...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:36
او خوب میدانست و دلش نمیخواست باور کندمی گفت ،هر لحظه ای که از اون روز بی من برای تو میگذرد تو را پیرتر خواهد کردو برای من ماجرا چیز دیگریست...من در همان روز و ساعت و دقیقه و ثانیه ها گیر کردماما بی تو،لحظه ها فقط برای تو گذشت....همه اینها را او گفت و خیره شد به ...
انتظار...
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
او دردهایی داشت که هرگز معنی نگاههای بعد از آن را نفهمید...حس بدی برای انتقام...شبها دردهایش را به خو میپیچید ،خیال میکرد بعد از آن قرار است پرواز کند!xa0
منتظر او خواهد ماند...
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
او غصه هایی خورد که درکش برای تو شاید ممکن نباشه...تو برای او تعبیر کامل همه چیز بودی!او خوب میدانست برای تو هم، دل کندن از آن دیگری سخت استمیخواست که مدارا کند اما دل خودش هم پای تو گیر بودوصل هم در
هنوز...گاهی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
دلش میخواست همه ماجرا را آنطور که دوست دارد برایش توضیح دهددلش میخواست به او بگوید که چرا هنوز هم گاهی به یادش میافتد!!!مرگ دیگر خیلی نزدیکتر شده،تا کی؟
78 68 58
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
نگاهی که من به متولد 1358 داشتم،الان متولد 1378 به من داره !!!ی آدم چاق و کچل و پریشون با قدی کوتاه و ...xa0
سر ریزی بغض...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
راستی دلش میخواست بگوید .... خواستم بگم گاهی وقتها که حس نوشتنم میادو من میمانم و هجوم تو!ترسی نیست،بگذار آزادانه روحت را فشار دهدبگذار بغض هایت نه از گلو،بلکه از دهانت بریزد بیرونراحتxa0میشوی!xa0
تحمل
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
همه تجربه های تلخ او و آدمهای بازنده ای که ... هر روز باید تحملشان بکندوقتی که مدارا کردن برایش سخت شد و زمانی که همه برایش حس نا امنی دادندبه خودش فرصت داد و این تلخی را تحمل کرد و اینگونهxa0 از یادها رفت و خاطره شد...به مانند همه این سالهایی که تو او را گم کردی!او همه این تلخی ها را تنهایی تحمل کر...
باور کن
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
اگر گاهی سایه خیالش می افتد بر سرتسکوت شیشه ای آن مرد را آرام زمزمه کنباور کن،تو هم آرم میشوی
ساحل
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
من ساحلم آن نبود که نهنگی خود را در آن بکشدمن ساحلم آن نبود که در آن دلتنگیت را نقش کنیمن ساحلم آن نبود که در آن خود را گور کنیمن ساحلم آن نبود که در آن آتش کنیمن ساحلم آن نبود که در آن دیدار دریا کنیمن ساحلم آن نبود که در آن غروب کنی....به گل نشسته ای و این تقصیر ساحل نیستxa0
تمام انسانها
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
ی چیزی بگو!قدیما وقتی دلش از یک نفر آزرده میشد،میگفت از" آدمها" .... ولی منظورش قطعا یک نفر بودو همه آدمها رو بهونه میکرداما این روزها دلش واقعا از آدمها آزرده شده،نهxa0فقط یک نفر خاص!
منو دریا و فردا
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
منxa0همونم که ی روز،میخواستم دریا بشممیخواستم بزرگترین دریای دنیا بشمآرزو داشتیxa0بریxa0تا به همون دریا برسیشب رو آتیش بزنیxa0تا به فردا برسیبه فردا برسی...xa0xa0
احساسی های تکراری
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:07
فرزند منوقتی قلبت تپید،نگران من و آینده خود نباشخیالت از من راحت،دستاتو من نگه میدارمساده است،دوست داشتن هم مانند بعضی احساسها تکراری میشهنگران هیجان تپیدن و لرزش آن نباشببند چشماتو و نبین چشمهاشومنه پیر دلم میخواد ساده بهت بگماسیر احساسی های تکراری نشواسیر خیال خود نشوخیال آرزوهایت را میسوزاند....
مسیر...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 8:48
ادامه مسیر... در تاریکی،گاهی خود گم میشود،و گاهی هم پنهان و در روشنایی،مثله موهای سفیدی که گاهی رنگشان میکند تا پنهان بمانند xa0حقیقت مثل رازیست که خدا هم مبهم گفته،الف لام میم وعده راز،مثل قیامت است که حتما باید بمیرد تا که... xa0
روزنه ای نیست
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 8:48
سالهاست که میگذرد هراسان که وارد اتاق شد و در را به روی خود بست! سالها بود که میاندیشد... حال به دنبال پنجره دست به دیوار میکشد روزنه ای نیست.
جمع بندی و خدا حافظی...چرایی!
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 8:48
برای چیست؟ آدم خطا کرد،حوا خطا کرد ذهن آشفته من،ما هم خطا کردیم! یک جمع بندی کلی از زندگی... و کلام آخره میماند خاطره. پی نوشت:خوش گذشت.بلاگفا برای همیشه خدا حافظ. بعد نوشت: در اتاق آبی محبوس و میان گ
داستان زندگی-مقدمه
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 8:48
xa0مقدمه داستان زندگی کودک بود،جهان او گنگ بود،نمیدانست،شدیدا تنهایی را میدید،حالش گاهی کمی بهتر میشد،اتفاقات بد برایش پشت سر هم میافتاد. چشمانی نبود که او را بیشتر ببیند،(او)ادامه میداد،بهار را به پ