میخندی که دچارم کنی؟!

متن مرتبط با «بارش باران در وبلاگ» در سایت میخندی که دچارم کنی؟! نوشته شده است

لطیف در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    لطیف در ادامه، هر آنچه باید درباره «لطیف» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. او اینطور تعریف می کردهمه کلمات، همه حس و حال و همه خوشی های دنیایک طرففشار دادن لباتبوسیدن لباتکل ماجرای من و تو بود پدر بزرگ دیروز آسمانی شد......

    ادامه مطلب
  • تاج در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    تاج در ادامه، هر آنچه باید درباره «تاج» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. وقتی جام مرا داد به بادآن شب همه را فریاد زدمآخر سر تاج مرا داد به بادهنوز دلتنگ یک نسخه از جوانیم هستم... ...

    ادامه مطلب
  • درگیری

  • نیلوبلاگ

    یعنی من الان از مشرق تا مغربماز شمال تا جنوبم و در همه زاویه های زندگیم، سینوسم با کوسینوس دیگران بشدت درگیره...و بلعکس.بابا من دارم له میشمخسته ام، خسته...پی نوشت: به تو هم ربطی ندارهبعد نوشت2:امروز ی حال اساسی به خودم دادم، هیشکی قدر منو نمیدونه...یعنی تف تو روزی که موضوع خوب و به درد بخور برای نوشتن نداشته باشم بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اینجوری چقدر قشنگه

  • نیلوبلاگ

    وقتی به تو گفتماینجوری چه قدر قشنگهو تو خندیدی و گفتی آره قشنگهمن تازه فهمیدم چرا همه دنبال آغوش هستند، حتی خود توصورتت رو صورتم بود و من با کنجکاوی تمام برای اولین بار مُدام...پی نوشت: تصویر ذهنی من از تو به مانند صدای بوسه از خود بوسه بود : از نزدیک و در واقعیت تو چیز دیگری هستی.(باور کن اینجا بیشتر از این نمیتونم بحث رو باز کنم) + نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۲/۱۲ ساعت 19:49 توسط Fils00f  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ما همه در صف اول بودیم و ...

  • نیلوبلاگ

    در این دیار همه صف اول منتظر آتش بودند... نگاه تو مرا از آخر صف گلچین کرد و برد به سرزمین بی پایانها...پ.ن:شب بی پایان،ظلمات،تیرگی + نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۵/۲۴ ساعت 13 توسط مردی که قبلا میخندید.  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دروغ

  • نیلوبلاگ

    حرفها،داستانها و سرگذشت ها را مینگارم و مقصود معشوقه ای نیست،انها همه داستانهای زندگی است، و تقدیم به پسرمزندگی منشوریست در حرکت دوار،منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دل فریبش آن را دوست داشتنی خیال انگیز و پر شور ساخته است...داستان زندگی×××××××××××××××××××××با دو قبـــــــــله در ره توحیـــــــدیم...×××××××××××××××××××××آدمها گاهی دیر میکنند مثله من!یکی عجله میکنه مثله تو!تقصیر از من بود یا از تو؟، میدانم دیر کردم....تو چرا عجله برای رفتنت داشتی؟نپرس من چرا دیر کردم شاید چیزی همراه داشتم که ......اینبار شاید من عجله کنم شاید...یکی دیگه دیر خواهد کرد...معلوم نیست حالمان چه میشود====================جزئی از خاطراتم نشد...بعضی چیزها در کودکی جا موندند...فریادها و هیا هو ها...و دس...

    ادامه مطلب
  • منو دریاب

  • نیلوبلاگ

    حرفها،داستانها و سرگذشت ها را مینگارم و مقصود معشوقه ای نیست،انها همه داستانهای زندگی است، و تقدیم به پسرمزندگی منشوریست در حرکت دوار،منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دل فریبش آن را دوست داشتنی خیال انگیز و پر شور ساخته است...داستان زندگی×××××××××××××××××××××با دو قبـــــــــله در ره توحیـــــــدیم...×××××××××××××××××××××آدمها گاهی دیر میکنند مثله من!یکی عجله میکنه مثله تو!تقصیر از من بود یا از تو؟، میدانم دیر کردم....تو چرا عجله برای رفتنت داشتی؟نپرس من چرا دیر کردم شاید چیزی همراه داشتم که ......اینبار شاید من عجله کنم شاید...یکی دیگه دیر خواهد کرد...معلوم نیست حالمان چه میشود====================جزئی از خاطراتم نشد...بعضی چیزها در کودکی جا موندند...فریادها و هیا هو ها...و دس...

    ادامه مطلب
  • درد دلش...

  • نیلوبلاگ

    باور کنی یا نهبود روزهایی که او فقط پرسه میزدودرد دلش را به آهی که میکشید،به قدمهایی که میزد،به کف خیابونی که نگاهش را دزدیده بودوبه زبری دیوار،دود سیگار و تیر برق کم نور ته کوچه میگفت...به بارانی که بی وقت میبارید و به سرمایی که رمقش را بریده بود...

    ادامه مطلب
  • منو دریا و فردا

  • نیلوبلاگ

    منهمونم که ی روز،میخواستم دریا بشممیخواستم بزرگترین دریای دنیا بشمآرزو داشتیبریتا به همون دریا برسیشب رو آتیش بزنیتا به فردا برسیبه فردا برسی......

    ادامه مطلب
  • بارش باران و صورت خندان

  • نیلوبلاگ

    او دیگر اعتقادی به وجود دیوار نداشت... دلش نمیخواست اینگونه همه چیز را برای خودش سخت بگیرد اما نمیشد،چیزی شبیه نا امیدی به سراغش میامد دوست داشت در حَقَش لطفی کند میخواست برایشپارتی بازی کند نمیخواست نگران چیزی باشد افسوس گذشته را میخورد،دلش میخواست اینگونه کهالان هست،نباشد دلش میخواست مثله کودکی باشد که مادر دارد... بارش باران و صورت خندان و لباس گلی و ... بین ما دیوار بلندی کشیده نشده... شاید بهتر باشد بگویم ما دیگر خسته هم هستیم تو از من نا امید مشو شکایت تو را پیش که برم؟ ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    بارش باران و تگرگ در تبریز | بارش باران و برف | بارش باران وبلاگ | بارش باران و حرم امام رضا | بارش باران نیرو | بارش باران در وبلاگ | کد بارش باران وبلاگ | بارش باران برای وبلاگ | ابزار بارش باران وبلاگ | بارش باران از وبلاگ