
او دیگر اعتقادی به وجود دیوار نداشت... دلش نمیخواست اینگونه همه چیز را برای خودش سخت بگیرد اما نمیشد،چیزی شبیه نا امیدی به سراغش میامد دوست داشت در حَقَش لطفی کند میخواست برایشپارتی بازی کند نمیخواست نگران چیزی باشد افسوس گذشته را میخورد،دلش میخواست اینگونه کهالان هست،نباشد دلش میخواست مثله کودکی باشد که مادر دارد... بارش باران و صورت خندان و لباس گلی و ... بین ما دیوار بلندی کشیده نشده... شاید بهتر باشد بگویم ما دیگر خسته هم هستیم تو از من نا امید مشو شکایت تو را پیش که برم؟ ...
ادامه مطلب